..... به سراغ من اگر مي آئيد ، نرم و آهسته بيائيد ؛ مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهائي من ..... www.biabazykon.blogfa.com

آواز بهار

     
 

 

 

 
پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸

خدایا کفر نمی‌گویم

 

پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

 

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!


خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی


خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

 

دکتر علی شریعتی

 
  لینک

 

 

 
چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۸

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار

که برو بحر فراخ است و آدمی بسیار

 

شیخ اجل سعدی

 
  لینک

 

 

 
یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸۸

اینک بهار

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

::: زنده یاد فریدون مشیری :::

 
  لینک

 

 

 
شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٧

غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند

و چرا انسانها هدیه شیطان را به هم می دهند

ولی هدیه خداوند را از یکدیگر پنهان می کنند؟...

 

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

 

 کوچک باش و عاشق...  

که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را

 
  لینک

 

 

 
سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٧

امروز، اولین روز از بقیه عمر توست.

پس اگه خودت رو واسه آینده آماده نکنی،

بزودی متوجه می شی که متعلق به گذشته هستی.

هیچ وقت واسه لذت بردن از زندگی و واسه عوض شدن دیر نیست.

هرکس که در زندگی زودتر تغییر کنه زودتر موفق می شه.

اگه به دنبال موفقیت نری خودش به دنبال تو نمی آد.

زندگی اون وقتی به تو پاداش می ده که موفقیت رو بعنوان یک حق آسمانی بپذیری

و باور داشته باشی.

مجبورنیستی در موقعیت موجود باقی بمونی .

این بستگی به تصمیم گیری هر انسان داره .

می شه هر لحظه تغییر کرد.

 
  لینک

 

 

 
پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٧

من

دونده ای خسته
از پیچ و خم های شهر
هرچه میروم
باز به پایان نمی رسد این راه

 

به قول شهریار:

مرا دریاب ای خوبم

هنوزم آب می کوبم

هنوزم شعر می ریسم

هنوزم باد می روبم

 
  لینک

 

 

 
شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٧

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب،

آب در حوض نبود...

 

تو اگر در تپش باغ خدارا دیدی،همت کن

وبگو ماهی ها،حوضشان بی آب است

 
  لینک

 

 

 
جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸٧

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت،

 ولی آنقدر مشتاقم کز خاک گلویم سوتکی سازد. 

 گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ وبازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در آن سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد.

 بدین سان بشکند دائم سکوت  مرگبارم را.

دکتر علی شریعتی

 
  لینک

 

 

 
پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٧

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کنه پرهاش سفید می مونه، ولی قلبش سیاه میشه

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبته

دکتر علی شریعتی

 

 
  لینک

 

 

 
دوشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٧

دو روز مانده به پایان جهان

دو روز مونده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مونده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، پیش خدا رفت تا روزای بیشتری از خدا بگیره .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین رو به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش رو شکست و گفت: "عزیزم اما یه روز دیگه هم رفت تمام روز رو به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. فقط یه روز دیگه مونده. بیا و حداقل این یه روز رو زندگی کن. "

 لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می شه کرد؟ خدا گفت: کسی که لذت یک روز زیستن رو تجربه کنه، گویی هزار سال زیسته و کسی که امروزش رو درک نکنه، هزارسال هم بکارش نمی آد.

بعد از اون سهم یک روز زندگی رو ریخت تو دستاش و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که تودستاش می درخشید. اما می ترسید حرکت کنه، می ترسید راه بره ، می ترسید زندگی از لای انگشتاش بریزه. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یه روز چه فایده ایی داره؟

بذار این مشت زندگی رو مصرف کنم.اونوقت شروع به دویدن کرد. زندگی رو به سرو روش پاشید. زندگی رو نوشید و زندگی رو بویید و چنان به وجد آمد که دید می تونه تا ته دنیا بره. می تونه بال بزنه. تو اون یه روز، آسمان خراشی بنا نکرد، مالک زمینی نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما تو همون یه روز دست رو پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی رو تماشا کرد، سرش رو بالا گرفت و ابرها رو دید و به اونهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای اونهایی که دوستش نداشتن و بقولی چشم دیدنش رو نداشتن از ته دل دعا کرد.

اون تو همون یه روز با دنیا و هرچی تو اون هست آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. اون تو همون یه روز زندگی کرد و فرشته ها تو تقویم خدا نوشتند :

"امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"

 
  لینک

 

 

 
پنجشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٧

آدما 4 دسته اند :

دسته اول:  اونایی  که وقتی هستند ، هستند و وقتی نیستند، نیستند !

عمده آدما...

حضورشون فقط فیزیکیه. متاسفانه این دسته فقط هویت جسمی دارند.

 

دسته دوم : اونایی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند!

مردگانی متحرک در جهان...

بی شخصیت و بی اعتبار، هیچ وقت به چشم نمی آن. مرده و زنده شون یکیه.

 

دسته سوم : اونایی که وقتی هستند، هستند و وقتی نیستند هم هستند!

آدمهای معتبر و با شخصیت...

کسانی که در بودنشون سرشار از حضورند و در نبودشون هم تاثیرگذار

همیشه تو خاطره ها هستند و براشون ارزش و احترام قائلیم.

 

و دسته آخر : اونایی که وقتی هستند، نیستند و وقتی نیستند ، هستند!

شگفت انگیز ترین آدمها...

در زمان بودنشون اونقدر قدرتمند و باشکوهند که حضوشون رو درک نمی کنیم

و وقتی از پیش ما میرند می فهمیم که چه بودند و چه گفتند و چه خواستند.

همیشه عاشق این آدما هستیم

هزاران حرف واسشون داریم ،

اما وقتی مقابلشون هستیم اختیار از ما سلب می شه ،

سکوت می کنیم و غرق در حضورشون .

و درست وقتی میرن یادمون میاد که چه حرفا داشتیم و نگفتیم .

شاید تعداد اینا تو زندگی هر کدوم از ما به تعداد انگشتای دست هم نرسه !!!

 
  لینک

 

 

 
شنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٧

مثــل مــداد بــاش !

یک مداد پنج صفت داره که اگه به دستشون بیاری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

 

1. مداد همیشه یه اثری از خودش به جا می گذاره. پس بدون هر کار در زندگیت می کنی، ردی از تو به جا می گذاره و سعی کن نسبت به کارهایی که می کنی، هشیار باشی و بدونی چه می کنی.

 

2. با کمک مدادتراش می تونه به ظرافت اثرش اضافه کنه. پس بدون که اگه رنج هایی رو تحمل کنی،  باعث می شه انسان بهتری بشی.

 

3. مهم نیست شکل خارجیش چی باشه، همه به زغال درونش اهمیت می دن. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبره و هیچ گاه از درونت غافل نشو.

 

4. اشتباهاشو میتونه با پاک کن پاک کنه. تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت رو در مسیر درست نگهداری، مهمه.

 

5. دستی اونو به حرکت وا میداره. هرگز فراموش نکن که دستی وجود داره که هر حرکت تو رو هدایت می کنه. اسم این دست خداست، او همیشه تو رو در مسیر اراده اش حرکت مبده. پس خودتو به تقدیرش بسپار و از قید بایدها و نبایدها رهاشو...

 
  لینک

 

 

 
سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٧

شیشه عمر

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند، پرسید: آیا لیوان پر شده است؟

همه گفتند: بله، پر شده.

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟

همگی پاسخ دادند: بله، پر شده!

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟

دانشجویان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!

استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله، پر شده!

بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت:

این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است.

و ادامه داد: ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند.

اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.

 

در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند، همسرتان را برای شام به رستوران ببـرید، با فرزندانتـان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید. برای نظافت خانه یا تعمیـر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.

 
  لینک

 

 

 
یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٧

خدا کجا رفتی؟ پس چرا نمی بینمت ؟

من الان بهت نیاز دارم ...

 

دلم گرفته بود و صدات کردم

یادته؟

گفتم : خدایا ، پس تو کجایی؟

جوابم رو دادی، حس کردم

درست  همون وقتی که آروم شدم

امیدوارم این آرامش همیشگی باشه

می دونم که هست ، چون تو بهم آرامش رو دادی

وقتی فهمیدم کجایی ، درست کنار قلبم و تو تک تک نفسهام

خیلی دوستت دارم...

 

پاییز هم رفت ، مثل همه برگهایی که تو زندگیم اومدن و با یه باد پاییزی رفتن

لذت زمستون ، تو استوار بودنشه

سفیدی برف تمام سیاهی های ذهن و روح رو پاک می کنه

 

 
  لینک

 

 

 
شنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٧

می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند؛

ستایش کردم، گفتند: خرافات است؛

عاشق شدم، گفتند: دروغ است؛

گریستم، گفتند: بهانه است؛

خندیدم، گفتند: دیوانه است؛

دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم ...

دکتر علی شریعتی

 

 

به سه چیز تکیه نکن :

غرور، دروغ و عشق

آدم با غرور می تازد؛

با دروغ می بازد

و

با عشق می میرد...

دکتر علی شریعتی

 
  لینک

 

 

 
چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٧

تنهایی را دوست دارم

زیرا بی وفا نیست.

تنهائی را دوست دارم

زیرا عشق دروغین در آن نیست.

تنهائی را دوست دارم

زیرا خداوند هم تنهاست...

 

واما تو ای همبازی ایام کودکی:

هر گاه دفتر محبت را ورق زدی

هر گاه در زیر پایت صدای خش خش برگ ها را احساس کردی

هر گاه میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خا موش دیدی

برای یک بار در گوشه ای از ذهن نه با زبان بلکه از ته قلب بگو:

یادش بخیر

 
  لینک

 

 

 
سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٧

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست، بخند

دست خطی که ترا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است ، بخند

آن خدائی که تو بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 
  لینک

 

 

 
شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٧

یکی بود یکی نبود

یه عاشقی بود، آخر عشق

اول عشق بود و امتداد عشق

در واقع تنها عاشق حقیقی، اون بود

سرچشمه عشق، مظهر عشق و نگاه عشق،

رد پای عشق، عطر عشق و رنگ عشق ...

عشق ازش می‌جوشید و هر لحظه بر تمام هستی و کائنات می‌ریخت

و همه چیز از برکت عشقش متبرک می‌شد...

اما اون معشوقی می‌خواست که عشقش رو در اون بریزه و اون بشه تجلی عشقش

پس برای آشکاری عشقش و ابراز اون، تصمیمی گرفت ...

تصمیم گرفت که معشوقی رو بیافرینه

معشوقی وفادار و درست پیمان

اون اینقدر عاشق بود که همه چیز رو برای معشوقش آماده و مهیا کرد،

اما معشوق رو فقط و فقط برای خودش می‌خواست

معشوق هم ادعا کرد عاشقه و وفادار

عاشق برای محک عیار عشق معشوقش، دست به امتحانی بزرگ زد

تا ادعاش رو آزمون کنه

پس معشوق رو برای مدتی از خودش دور کرد و اون رو به زمین فرستاد...

و اما معشوق بیچاره

اون به فطرت دنیا مبتلا شد و از یاد یرد...

اصلا عشق و عاشقی، عهد و پیمان از یادش رفت

و سرگشتگی‌اش، از غفلتش شروع شد

ریشه تمام مشکلاتش غفلت بود،

غفلت از معبودش، عشقش، سرورش، همه چیز و همه کسش

معشوق جای خالی چیزی رو توی زندگی‌اش احساس می‌کرد

اما نمی‌دونست اون چیه...

برای همین سعی می‌کرد این فضای خالی رو

با هر چیزی که بتونه کمی بهش لذت و آرامش بده، پر کنه

غافل از اینکه اون فضا، مکانی مقدس بود و به معشوقی مقدس اختصاص داشت

اون مکان اونقدر بزرگ بود که تنها و تنها حضور عاشق می‌تونست پرش کنه

پر ... پر ... پر...

پس هر چه پرش می‌کرد تهی تر می‌شد،

تهی از عشق و پر از بیهودگی

روز به روز تنها و تنها تر شد،

نه تنها، تنها شد، که ضعیف و بیمار هم شده بود

آخه اون، روزی عهدی بسته بود و ادعایی کرده بود

و برای وفای به عهدش به زمین اومده بود

 

 

و اما بشنوید از عاشق

 

 

اون دست روی دست نگذاشت،چون طاقت دوری معشوقش رو نداشت

اون هر لحظه با نگاهش معشوق رو دنبال می‌کرد

و به هر شکل ممکن سعی می‌کرد به یادش بیاره که باید برگرده...

و بارها و بارها پیک‌هایی رو دنبال معشوق فرستاد

و نجوای عاشق از درون قلب معشوق به گوش می‌رسید که می‌گفت:

" مهم نیست که چقدر دور شدی و چقدر بی‌وفایی کردی، برگرد.

آغوش من همیشه به روی تو بازه و ملکوت من در انتظار ورود توست..."

 

 

این قصه،ماجرای زندگی ما آدماست...

ماجرای بستن عهد و بی‌وفایی‌‌هامون

و این ماجرا تا امروز ادامه داره...

 

 

فکر می کنی پاسخ شایسته به دعوت یگانه عاشق حقیقی

که تنها و تنها حقیقت هستی است چی می‌تونه باشه؟؟؟

 
  لینک

 

 

 
پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦

انسان سه راه دارد:

راه اول از انديشه مي‌گذرد، اين والاترين راه است.

راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است.

و

راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است.

 
  لینک

 

 

 
دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦

افلاطون مي گه:

اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره،

چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه.

اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد،

بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه

 
  لینک

 

ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ

آنجلا





آنلاينم آيا ؟


ارسال ایمیل
نویسندگان وبلاگ
آنجلا

آواز بهار 2
F
R



انجمن ایرانیان دانشگاه ساسکاتون




آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
  RSS 2.0