من آن موجم که آرامش ندارم، به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گذارم، نمی مانم به یک جا بی قرارم
سفر یعنی من و گستاخی من، همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و نادیده دیدن، به پرسش های بی پاسخ رسیدن
من از تبار دریا، از نسل چشمه سارم، رها تر از رهایی ، حصار بی حصارم
صدای زنده بودن در خروشم، به ساحل چو می آیم خموشم
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست،
دل از دریا بریدن کار من نیست