روي يك جدول بسته ، يه پسر بچه نشسته
گلاي سرخو گرفته روي انگشتاي بسته
گل فروش كوچك ما ، شبا زخماشو شمرده
همه آرزوهاشو باد دزد كوچه برده
اگر هم با گشنگي هاش شبو تا صبح سر آورده
سر رسيدن بهارو كسي يادش نياورده
آدما توفكر عيدن ، فكر يك ماهي سفيدن
اونا از تو خونه هاشون ، انگار هيچي نشنيدن
ديگه شب از راه رسيده، غنچه غروب و چيده
از پسر بچه خسته، هيچ كي يك گل نخريده
پل عابر پياده، اما جاي امن خوابه
رو لب اون پسر تنها يه سؤال بي جوابه
اي خدا ، اي خدا ، چرا نمي شه، اين گلها يه لقمه نون شه؟
جاي خواب من رو ابرا ، روي بام آسمون شه؟
چرا سو سوي ستاره، تو شب من نمي مونه ؟
قدر اين گلاي سرخو چرا هيچ كس نمي دونه؟
صبح شده اون ور شيشه، پسرك بيدار نمي شه
انگاري تمام عمرش توي خواب بوده هميشه
گلاي مرده پر پر، روي پل ريخته كنارش
خيره موندن به خيابون ، اون چشاي بي قرارش
چشم بچه هاي كوچه، اما بازن زير بارون
توي مرخصي عيده آسمون اين خيابون
كي ميشه از خواب بيدار شن آدماي اين خيابون