بعضي وقتا خسته مي شم ، اونقدر كه حس مي كنم شونه هام ديگه تواني ندارن و قدمام واسه رفتن و رفتن و رفتن دنبال يه بهونه ان.
گاهي وقتا كه زندگي و تجربه مي كنم حس مي كنم به بن بست رسيدم . تو تنهايي خودم ساعتا و ساعتا به زندگي فكر مي كنم و تموم فكرام به خنده مضحكي منتهي مي شن .
زندگي فلسفه اي ندارد .... شايد حقيقت اين باشد !
فرصتي نيست . روزا پشت سر هم مي گذرن . به انتها نزديك مي شيم ....
يه زماني يه بچه پنج ساله بودم كه از شوق پايين و بالا مي پريد و حالا جووني خاموش و متفكر.
گاهي وقتا حس مي كنم خودمو گم كردم ... نمي دونم ، شايد خواب باشم !!!
به نظر من خواب تاريكي محض نيست ، بلكه يه پنجره است واسه تماشاي رؤياهايي كه به واقعيت تبديل شده ...
شايد اگه حق انتخاب با من بود دنياي خواب ديدنامو به دنياي فعليم ترجيح مي دادم . دنيايي كه همه چيزشو با سليقه خودم ساختم .
تو اين دنيا خيلي خوب ، خيلي زود تبديل مي شه به خيلي بد ... خيلي زود ... هيچ وقت سر در نياوردم چرا ...
آفتاب تبديل مي شه به سايه ، شور و شوق تبديل مي شه به درد ، ترانه هاي دل انگيز تبديل مي شه به سروداي غم انگيز . خيلي زود ...زودتر از اونچه كه فكر كنيم .
هميشه معتقدم اگه همه آدما بچه باقي مي موندن دنيا دوست داشتني تر از اينا بود و رنگ آسمونم آبي تر از اين ...
اگه از من تعبير عشقو بپرسن اونو به علاقه و محبت بين دو كودك تعبير مي كنم .عشقي كه هيچ وقت نقطه مقابلش نفرت نيست.
و اي كاش اگه فرصتي واسه عاشق شدن بود ، عشق تو كودكي به سراغمون مي اومد .